مهمون شیطون
پسر گلم چهارشنبه شب بیست و شش آذر دوست بابایی و خانومش و پسرش اومدن خونمون.
اسم پسرش بردیاس.دو سال و دو ماهشه.شما یه ماه و خورده ایت بود یه بار دیگم اومدن خونمون.
هر ماه پسرشو میاره اینجا دکتر.مشکل گوارشی داره.
بردیا حسابی شیطونه.خیلی حرص من و باباییو درآورد.
هرچی دستت میدادیم میومد ازت میگرفت.همه اسباب بازیاتو دادیم به اون،یکیشو دادیم دستت،میومد از دستت میکشید.
من و بابایی کفرمون درومده بود.خیلی بهونه میگرفت.گیر داده بود بغلت کنه.مامانش هر چی میگفت نمیشه قبول نمیکرد.آخرش گذاشتنت بغلش،همینکه مامانش دستشو ول کرد دو تایی خوردین زمین.البته بردیا خودشو نگه داشت.ولی شما از بغل سرت خورد زمین.
هول شدم سریع اومدم بغلت کردم.خدا رو شکر گریه نکردی.
بابایی بیشتر بغلت میکرد تا بردیا نتونه بیاد سراغت.
چند بار بردیا اسباب بازیو از دستت کشید،دست شما هم کشیده شد،هر لحظه منتظر بودم تعادلتو از دست بدی.
گفتیم با هم عید بریم مسافرت،ولی بابایی دید بردیا اینطوری میکنه پشیمون شد.
روز بعد برگشتن.بابایی اینقد حرصش گرفته بود که تعارفشون نکرد بمونن.
مامانش خیلی عذر خواهی کرد که مزاحممون شدن.
تو خونه کوچیک با آدمایی که خیلی صمیمی نیستی سخت میگذره.دفعه پیش که اومدن خونمون بزرگ بود.
ما هنوز فرصت نکردیم بریم خونشون.
خدا رو شکر شما تو سنی نیستی که وقتی اسباب بازیاتو میگرفت گریه کنی.
هر کاری کردیم از دوتاییتون عکس بگریم نشد.یا بردیا میومد سراغت،یا خودت میرفتی،یا بردیا فرار میکرد.
اینم عکس بردیا.همش زخم رو صورتشو میکند.




مهمون شیطون 

